درآمد به گواه
شناسنامه محمد هم پسرعمویم بود و هم پسرخاله، اما به گواه این دل خسته و داغدار،
محمد برادر و همدم و مونس و رفیقی بود که گواهی شناسنامه و اکنون، گواهی فوت، قادر
به جدایی پیوند ما نبوده و نیستند. وقتی خبر پروازش را شنیدم، نزدیک به چهلمش بود.
به مصلحت غربت نشینی خبردارم نکردند و همانقدر که تقدیر محمد بر رفتن بود، تقدیر
من بر بی خبری و حسرت! بالاخره سکوت قلمم را شکستم و واگویه با او را به "جلوت"
آوردم. از گاه
رفتنت، گاه بیگاه شد، نفسم آه، قلمم خشک، و دو چشمم خون. گفته اند که کندن و
"رفتن" سخت است و صعب، اما به لبخند جان فزات قسم، که "ماندن"
بسی جانکاه تر است، و هر دم بی تو نفس گیر تر از مرگ، و هر بازدم بی تو همچون کندن
از جان! ای
جانم، ای جان جانم، پس از تو ننوشتم، شاید چون گاه، کلام هم که نشانه
"پیوند" و "همدلی" است، نشان "فاصله" و
"فراق" می شود، و میان دو محرم، نامحرم. در این
مدت، زبان بی زبانی ام، کلام خواجه بود و شیخ که دو دوست مشترکمان بودند و یار
خلوت تنهایی مان: شربتی از لب لعلش
نچشیدیم و برفت روی مه پیکر او سیر
ندیدیم و برفت گویی از صحبت ما نیک به
تنگ آمده بود بار بربست و به گردش
نرسیدیم و برفت دیگر
چه حاجت به قلم فرسایی من، جایی که شیخ می فرماید: بگذار تا بگریم چون ابر
در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز
وداع یاران سعدی به روزگاری مهری
نشسته بر دل بیرون نمی توان کرد الا
به روزگاران کجای
برادرم؟ کجایی؟... آیا این تویی که رفته ای و منم که مانده ام، یا تو ماندی و
جاودانه شدی و من رفتم و از تو دور و مهجور شدم؟ ای
کاش، "ای کاش" ای در کار نبود. افسوس، که افسوس همدم ازلی و ابدی خلقت
است، و دریغ و درد که دریغ و دردم را با کسی توان گفتن نیست. گفتند
خاطره ای از تو بنویسم؛ بی خبر از آنکه جایی از زندگی ام نمی یابم که تو نباشی.
گاهی مجالی می طلبم که به یاد تو نباشم! که در خاطرم نیایی! اما، نمی دانم چه کنم؟!
ببینم؟! بخندم؟! بگریم؟! برخیزم؟! راه روم؟! بخوابم؟! بخورم؟! بنوازم؟! بخوانم؟!
بشنوم؟!... اما هر چه می کنم، خطی از خاطره ام می یابم که به دستان تو نوشته شده
است. برادرم،
هر چند که فغان سوگواریم در غمت میسر نشد، هر چند که تمام سهم من از تشییع پیکرت،
نظاره بر سنگی بود که نامت حک بر آن بود، هر چند که برای شنیدن خبری از تو از هر
نامحرمی نامحرم تر بودم، هر چند که لایق همنوایی با عزادارانت نبودم، و هنوز
متحیرم که "تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتاده اند که ما صید لاغریم"، هر چند که نه در یمین سوگوارانت
جایی داشتم و نه در یسارشان، اما...اما تو بهتر از هر کس دیگری می دانی که در کجای
دلم جای داری و در کجای خاطرم ماوا. ای
مونسم، برادرم، عزیزم، عزیزم، عزیزم، بدان که بی تو هر لحظه سوگوارتر از لحظه پیشم
و بدان که داغ را داغ نام نهادند که همیشه داغ خواهد ماند. اول
بار این بیت را از او شنیدم، مخمور جام عشقم ساقی بده
شرابی پرکن قدح که بی می مجلس ندارد آبی مثل
همیشه ذوق سرشارش دست در گردن حس لطیفش می انداخت، مثل همیشه با کلمه کلمه محمد،
هر دو غرق لذت می شدیم، و باز هم مثل همیشه حس می کردم که بیش از من حس می کند و
بیشتر از من لذت می برد. بالاخره قدح جانش پر شد و دلبر دلشده ای را خبر نکرده برفت. سر و زر و دل و جانش فدای یار شد
, و به راه یاری خلقی دیگر فدا! بودنش روح فزا بود و هم نشینی اش بنیاد غم می
افکند. رفتنش اما ...رفتنش همان قدر که دل فسرده ام کرد , بهت آور بود , همان قدر
که غم فزا بود و برای اولین بار در زندگیم سیاه پوشم نمود حرارت عجیبی داشت. سینه
ام نقش داغش بر دل گرفت اما داغ رفتنش، عزاداری در غمش، و گریه در سوگش، خمودی نمی
آورد. محفل ترحیمش عطر روضه می داد و شوری اشکی که در غمش می ریختم طعم گریه بر
حسین. هنوز متحیرم که کجا بود و کجا رفت؟! و من کجا بودم و کجایم؟! روزی
شانه به شانه معتکف ایام البیض رجب بودیم. به جذبه شوری که از اعتکاف و مناجات با
خدایش چشیده بود، دست مرا هم گرفت و ثبت نامم کرد و به مسجد برد. پیش از ظهر بود و
لب روزه دارش ترک خورده؛ عبایی بر دوش انداخته بود و تلالو نوری در محاسن نو نهال
طلائیش می درخشید. قرآنی در دست داشت و به طمانینه همیشگی و آرامشی که به عمق دریا
بود، و سکوتی که به ژرفای چشمانش عمیق، کلام خدا می خواند. ناگهان
سر برگرداند , همان طور که همیشه از پس جذبه ای از جا می پرید، رو به من کرد و آیه
ای را برایم ترجمه نمود که هنوز از زبان هیچ مفسری چنین تعبیری از آن آیه نشنیدم.{
الذین لا یرجون لقاءنا و رضو بالحیوه الدنیا } گفت : "سجاد ببین خدا من و تو
را به باد ملامت و سرزنش می گیرد که چرا و به چه حقی امید رسیدن به لقاء الله
ندارید ؟! چرا مایوسید از این که به چنین مقامی نائل شوید ؟! و می دانید که
لقاءالله عنایت هر سالکی و مقصد هر عارفی است!" طول
عمرش در پیش عمق کلامش هیچ بود. امیدش
ناامید نشد . به لقاء ربش امید داشت و به لقاء ربش رسید. اما من
مانده ام که در سوگش مویه کنم یا بر حقارتم فغان ؟! در فراقش بگریم یا بر جهالتم
افسوس خورم؟! بودنش را حس نکردم و رفتنش را نفهمیدم. بی دلیل نبود که وقتی که رفت
نبودم و نفهمیدم و حتی گریستن در اربعین فراقش هم نصیبم نشد، چرا که تا بود، نمی
دانستم که بود، گو اینکه عزیز تر از جانم بود. دیگر
خسته ام از اینکه با ضمیر غائب بخوانمش و با فعل گذشته یادش کنم . محمدم،
عزیزم، نور چشمانم، امیدم، برادرم، دوستت دارم.
در محکوم کردن دادگاه های فرمایشی، دادخواست های غیر حقوقی، شکنجه های غیر انسانی و... سخن گفته اند و خواهند گفت. پس من هم بگویم که با دیدن صحنه تلخ ترین طنز روزهای اخیر (اعترافات سعید حجاریان) از کوره به در شدم و تا چند ساعتی به خودم و زمین و زمان بد و بیراه می گفتم، و با تمام وجود درست مثل نگاه قوچانی می پرسیدم "چرا؟".
در کنار این اعلام انزجارها، و محکوم کردن ها باید گفت که آنچه از آن می توان به عنوان مبهم ترین نکته در جریان دادگاههای اخیر یاد کرد، تحلیل دادستان پرونده یا بهتر بگوییم جریان حاکم کنونی در مورد "مردم" است. دادخواستهای مربوط به انقلاب مخملین مملو از اتهامات به روشنفکران، سیاست ورزان، احزاب (و اساسا تحزب)، نویسندگان، ( و اساسا کتاب خوانها)، وزرای پیشین، رییس جمهور های پیشین و بسیاری دیگر بود. به عبارت دیگر این دادخواست، موضع خود را نسبت به تمامی سیاستمداران برجسته ، روشنفکران، نخبگان، فعالین مدنی، و دولتهای پس از انقلاب مشخص نمود. اما موضع این دادخواستها در قبال یک مساله بسیار مهم، سکوت است. و آن مساله چیزی نیست جز "مردم"!
به راستی دادگاهی که در آن از هابرماس و ماکس وبر تا رییس ستاد 88 محکوم اند، در مورد حداقل 13 میلیون فردی که به موسوی رای دادند چه حکمی می کند؟ راهپیمایی میلیونی معترضان را چگونه توجیه می نماید؟ آیا سازماندهی حزبی از سوی کسانی که نه روزنامه دارند، نه از پایگاه اجتماعی بالایی برخوردار، وبسایتهایشان فیلتر است و اس ام اس هایشان قطع، و از همه مهم تر در زندان هستند، توجیهی برای این حضور میلیونی است؟ آیا این مردم که چند ماهی بیشتر نیست که صدای موسوی را شنیده اند، و خیلی هاشان با پخش این دادگاهها چهره نبوی و میردامادی را برای اولین بار می بینند، دلبسته که بودند و معترض به که؟ آیا با فرار از این سوالات و ارائه تحلیلهای تخیلی از فعالیتهای احزاب و روزنامه نگارانی که نهایت تیراژ روزنامه شان به 50 هزار نمی رسد، این واقعیت میلیونی را پاک می کند؟
به هر حال دادخواست نویسان و باورمندان به آن باید بدانند که در دنیای سیاست و قدرت از هر چیزی می توان فرار کرد، مگر یک واقعیت، که با فرار از آن تنها واقعه ای محتوم را به تعویق می اندازند و درک وجود آن را دردناکتر، و آن واقعیت "مردم" اند.
سخنان کوتاه رییس جمهور ایران باز هم حادثه ساز و بحران آفرین می شود. کافیست که محمود احمدی نژاد که از ابتدای بر سر کار آمدن به کنایه های مختلف انتقاداتی را علیه گروهی قدرتمند در نظام می کند، در یک مناظره تلویزیونی پرده از این سخنان کنایه آمیز بردارد تا بار دیگر سخنان هر چند کوتاه وی به بحران در سطح اول قدرت سیاسی در ایران منجر شود.
اکبر هاشمی رفسنجانی، رییس مجلس خبرگان رهبری و رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام، در مناظره تلویزیونی محمود احمدی نژاد، به همراه خانواده اش به عنوان مفسد اقتصادی خوانده شده و ادعا می شود با ارسال پیامی به پادشاه عربستان نوید سقوط دولت نهم را در کمتر از 6 ماه داده است. ادعای ارسال این پیام نیز برای چندمین بار از سوی احمدی نژاد مطرح می شد، اما این بار او نام "آن فردی که از اول انقلاب هم مسئولیت داشته است" را به صراحت می برد. شاید این نخستین بار پس از زمان بنی صدر باشد که دو فرد در سطح اول قدرت سیاسی در ایران در مقابل یکدیگر قرار می گیرند، و این بار نیز مانند زمان بنی صدر، اکبر هاشمی رفسنجانی مورد اتهام قرار می گیرد.
چرا نامه مهم است و تاریخی
در پی وقوع این ماجرا هاشمی طی ارسال نامه ای سرگشاده، به تحلیل شرایط موجود پرداخته و ضمن یادآوری بحرانهای ایجاد شده از سوی بنی صدر در کشور و حضور موثر امام، "آن حلال مشکلات"، رهبری را به واکنش و موضع گیری دعوت می کند. برای دریافت اهمیت این نامه سرگشاده کافی است به عناوین فرستنده و گیرنده آن توجه نماییم. از طرف دیگر شاید این اولین نامه گلایه آمیز از سوی اکبر هاشمی رفسنجانی به رهبر انقلاب باشد که در دسترس عموم قرار گرفته است. هشدار آمیز بودن نامه و توجه دادن رهبری به مسائلی که سرنوشت کشور را به خطر می اندازد، نیز از ویژگیهایی است که این نامه را در تاریخ رهبری آیت الله خامنه ای بی سابقه می نماید. لحن دوگانه نامه که در آن اکبر هاشمی رفسنجانی ضمن فروتنی نسبت به فرد اول صحنه سیاست در جمهوری اسلامی، با یاد آوری دوستی ها و همسنگری گذشته، در پایان نسبت خود با رهبری انقلاب را "دوست، همراه و همسنگر" معرفی می کند، باز هم بی سابقه است. نکته قابل توجه آنست که امروز در ایران شاید هیچ فرد دیگری در هیچ سطحی از قدرت سیاسی وجود نداشته باشد که بتواند نامه خود را خطاب به آیت الله خامنه ای با چنین عنوانی امضا کند. و همین مساله نشان دهنده سطح و اهمیت بالای آنست.
سوال اساسی آنست که چرا این نامه در چنین فضای ملتهبی که به ویژه پس از مناظره های تلویزیونی بروز یافته، 3 روز مانده به انتخابات منتشر می شود؟ به نظر می رسد که به اعتقاد نگارنده نامه، پس از انتخابات احتمال بروز اتفاقاتی و بحرانهایی است که نسبت به آنها هشدار داده شده، و بنابراین انتشار آن پس از وقوع آن حوادث بلا موضوع خواهد بود.
از سوی دیگر، در این نامه به ترتیبی هاشمی خود، رهبری و اندکی از یاران باقی مانده امام را در یک صف و دولت را در صف دیگری می داند. و تاکید می کند که این حمله نه به شخص وی به تنهایی، بلکه به رهبری شما و امام خمینی نیز بوده است، تا جایی که این نامه یادآور حملات 14 اسفند 59 است که در آنجا نیز هاشمی و رهبری مورد اتهام قرار گرفتند. با این نامه رهبری در موقعیتی قرار می گیرد که هر واکنش ایشان نه نشان دهنده حمایت از یک صف خاص در انتخابات، بلکه نشان دهنده پایبندی به عهد و میثاق های روزگاران قدیم و پشتیبانی از همسنگران است.
سوال دیگر این است که چرا نامه سرگشاده است؟ با قرار گرفتن افکار عمومی، مخالفان و موافقان، این نامه هشدار نامه ای به خطرات احتمالی علیه نظام جمهوری اسلامی است. این نوشته به گونه ای اتمام حجت از سوی فردی است که هیچ کس در دلسوزی او نسبت به انقلاب و نظام و در هوشیاری و تیزبینی اش نسبت به اوضاع و احوال سیاسی تردیدی ندارد. همه باید سخن او را بشنوند و جدی بگیرند، و با هوشیاری کامل واکنشی نشان دهند که به سود نظام باشد.
یقینا در هر نظامی در سطوح مختلف قدرت درگیری هایی وجود دارد که در شرایط حساس بروز یافته و خطوط آن روشن می گردد. در سطح اول قدرت سیاسی، در اغلب مواقع این درگیریها به صورت پنهان و سربسته در حال انجام است و در سطح جامعه بروز نمی یابد. اما در صورت آشکار شدن این تنازع و عمیق تر شدن شکاف بین این خطوط، صف آرایی افرادی در سطح اول قدرت در مقابل یکدیگر بسیار خطرناک و تهدید کننده است. این صف آرایی ها به بحران های عمیق و در برخی موارد نهایتا به حذف یک جریان خواهد انجامید. هم از این روست که هنگامی که پرده های ستر این درگیریها از سوی یک طرف دریده می شود، اوضاع خارج از کنترل شده و هوشیاری و سیاست ورزی رهبران جامعه را می طلبد.
نامه اکبر هاشمی به رهبری نظام بیان و تحلیل واقع گرایانه وضع موجود و تقاضای بروز واکنش سریع تر است. این نامه می بایست پیش از انتخابات منتشر شود، چرا که در صورت عمیق تر شدن آن بحران پس از انتخابات، دیگر کار از دست خواهد رفت، و به قول هاشمی رفسنجانی:
سرچشمه شايد گرفتن به بيل چوپر شد نشايد گرفتن به پيل
چند روزی است که با وجود آنکه هزاران کیلومتر از خاک وطن دورم آن به آن دلم به تب انتخابات می تپد. هر روز با دوستانم در ایران در ارتباطم که اوضاع و احوال را از نزدیک جویا شوم. امروز موج نگرانی از تقلب های سازمان یافته همه را فراگرفته و حتی ته دل بعضی هامان را خالی کرده است. کار به جایی رسیده که باید بگوییم با دروغ پردازی ها، تخریبها، تبعیض ها، استفاده از دلار نفتی برای تبلیغات، و حمایتهای شبانه روزی صدا و سیما و ... می سازیم، یعنی با همه اینها ساخته ایم و کار خودمان را کرده ایم، اما با تقلب چه کنیم؟!!
وقتی که در مناظره دیشب مهندس از کوره در رفت و گفت: "من یک فرد انقلابی هستم که آمده ام تا همین حرفها را بزنم. و گرنه نمی خواستم که بیایم و در این مملکت دوباره کار کنم. مشغول همان کار فرهنگی خودم بودم..." خیلی ها حال کردند و کف و هورا زدند و لینک ویدیویی این قسمت را به عنوان "قسمت دلچسب مناظره دیشب" در فیس بوک گذاشتند، اما من یهو بد جوری دلم گرفت. بین خودمان باشد اما، هر از گاهی این فکر به سراغم می آید که داستان انتخابات دهم تراژیک تر از آنست که پیروز آن مهندس باشد. بیایید این داستان را با هم مروری دیگر کنیم.
بیست سال پیش، موسوی با پایان زمان جنگ و فشارها و سختی های مدیریت یک مملکت تازه از انقلاب درآمده و جنگ زده، بزرگترین حامی خود، امام را نیز دیگر در کنار خود نمی بیند. در برابر برخورد با متحجران و کوته بینانی که خواب و خوراک را از او و دولتش می گرفتند، در برابر بدخواهان و کج اندیشانی که از امام هم انقلابی تر بودند، این زبان قاطع و نفوذ کلام امام بود که به یاری می آمد. از طرفی او دیگر وظیفه خود را انجام داده و آنچه در توان داشته برای این نظام کرده و اینک نوبت دیگران است. به این ترتیب موسوی هر چند از کناری ناظر احوالات است و دلش برای فرزندی که در سالیان کودکی پرورانده اند، می تپد و را مدام تحت نظر دارد، اما دیگر عزم و میل بازگشت به آن فضا را ندارد. هر از گاهی طرحی بر بوم می ریزد، با هنرمندان می نشیند و برمی خیزد و تا جایی که می تواند، به تمام قامت وارد فضای سیاسی کشور نمی شود. بیست سال بر این منوال می گذرد و هر چند گاهی اوضاع مطابق میل و سلیقه اش پیش نمی رود اما دل قوی دارد که کار بلدی هست که از میراث انقلابی که با خون دل پرورانده اند محافظت می کند و اصل نظام را پا بر جا نگاه می دارد. اما در این اواخر او در مقابل چشمان خویش می بیند که آن میراث به دست همان کسانی افتاده که روزگاری بزرگترین منتقدان امام بودند و وقتی در صف انقلابیون در آمدند، با تحجر و تنگ نظری انقلاب را تهدید می نمودند. جریانی که امام به طعنه به آنان گفت : جمهوری اسلامی "نه یک کلمه کم" و نه یک کلمه بیش و در برابر تندروی های آنان بارها و بارها موضع گرفت و فرمان 8 ماده ای را صادر نمود.
امروز موسوی ای که در سال 88 خود را همچنان "فرد انقلابی" می خواند، این میراث را در دستان کسانی می بیند که روزگاری همان خون دلها را به جان او و هم سنگرانش کرده بودند.
روزگار غریبی است که در آن کسانی که به قول همسر شهید باکری روزگاری حمید باکری ها را "منحرف" می خواندند!!، در مصدر برگزاری انتخاباتی هستند که موسوی یک کاندیدای آن است.
روزگار غریبی است گه در آن کسانی که در آغاز هر سخنرانی آروزی شهادت در التزام امام زمان را از خدا می خواهند، به دست آویز کذب و با زیر پا گذاشتن اولیات اخلاق اسلام، مخالف خود را تخریب می کنند.
روزگار غریبی است که در آن شهرداری که یک شبه رییس جمهور می شود، یک شبه امام امت شده و به حاکمان جهان نامه می نویسد و آنان را به دین الهی فرا می خواند، و یک شبه بر جای امیرمومنان تکیه زده و مردان درجه اول نظام جمهوری اسلامی را با دزدان بازار اهواز مقایسه می کند که بایستی آنان را در بازار گرداند و آبرویشان را ریخت!
روزگار غریبی است که حلقومش را در سینه چاکی از امام و رهبری چاک می دهد، مدیریتی که بارها مورد تایید امام بوده است را با ارائه آمار دروغ، تلخ و ناکارآمد خطاب کرده و کسی را که رهبری در مورد او گفته است "هیچ کس برای من آقای هاشمی نمی شود" را دزد می خواند.
در مقابل چنین فردی آن "مرد انقلابی" به توکل برای نجات آن میراث گرانبها به میدان آمده است و وقتی که چند دقیقه مجالی را که برای واگویه کردن این همه بغض بیست ساله سکوت می یابد، بر نمی تابند، از کوره در می رود، اما طبق عادت معهود باز هم خود را فرو می خورد.
نمی دانم چه خواهد شد و با تمام وجود امیدوارم که سایه شوم دروغ و ریا از این دیار رخت بربندد، اما باز چیزی درونم می گوید که این بازی تراژیک تر و تلخ تر و بی شرمانه تر از آنست که موسوی بازیگر برنده آن باشد.
شاید پس از سالها این اولین باری بود که سیمای ایران صحنه چنین درگیری صریح بین دو فرد رده اول از جناحهای مخالف نظام بود. فارق از نتیجه ای که در 22 خرداد رقم خواهد خورد، باید دانست که این گفتگو حاوی درسها و نکاتی بود که می بایست در حافظه تاریخی همه ما ثبت و ضبط شود.
1- اتفاقی که در رسانه ملی افتاد، با وجود یکجانبه نگریهای پیشین این نهاد، امر میمون و مبارکی بود که بایستی بارها و بارها تکرار شود. صدا و سیما نبایست از حضور صداهای منتقد و گفتگوهای پر تنش احساس خطر کند و بهراسد. و با اتمام مناظره ای چنین جنجالی شاید این هراس کم شده باشد. چرا که این حجم انتقادات از شخصیتها و مدیران رده اول نظام مانند هاشمی، ناطق، خاتمی، کرباسچی و.... حتی در میتینگهای افراطی دانشجویی با حضور چند صد نفر نیز بی سابقه بود. با این وجود چنین حجم انتقاداتی در برابر چشم دهها میلیون بیننده به صورت مستقیم پخش گردید و همه دیدیم که آسمان به زمین نیامد!
2- این مناظره نشان داد که حتی مردان رده اول سیاسی ما در گفتگوی رو در رو فاقد تجربه لازم هستند، دچار هیجانات آنی می شوند و کنترل خود را از دست می دهند. پیروزی در مناظره مهارتی است که کسب آن در بسیاری از کشورهای دنیا لازمه سیاستمدار شدن است، اما سیاستمداران ایرانی هنوز در این امر بدون تجربه هستند. عدم رعایت زمان، اعتراض در حین صحبت فرد مقابل و شکوه خوانی پس از اتمام برنامه از سوی احمدی نژاد و لرزش صدای موسوی، نشان دهنده همین امر است.
3- چنین مناظره هایی به علت ایجاد فشار روانی بر فرد، نهان شخصیت وی را برملا می کند. به همی دلیل با پایان این نود دقیقه مردم ایران بایستی تصویر روشن تری از شخصیت آقای رییس جمهور و آقای موسوی به دست آورده باشند. میزان پایبندی به اخلاق، نحوه برخورد با نظر مخالف، و خویشتن داری و عقلانیت طرفین روشنتر گردید. حداقل برای شخص من موسوی و احمدی نژادی که پس از این 90 دقیقه می شناسم با پیش از آن قابل مقایسه نیست! حتی اگر فردی اطلاعات اندکی از اتفاقات و جریانات سیاسی در ایران داشته باشد، پس از این نود دقیقه خواهد فهمید که احمدی نژاد و موسوی هر یک در بیست و چند سال گذشته چگونه می اندیشیده اند و چه مواضعی داشته اند. گو اینکه در طول این سالها، موسوی سکوت کرده بود و احمدی نژاد را کسی نمی شناخت.
4- و در پایان، نحوه برخورد موسوی در این مناظره نشان داد که می توان با اخلاق بود و وقار و متانت را حفظ نمود، اما باز هم برنده بازی سیاست بود. و احمدی نژاد نشان داد که یک فرد می تواند دایما از مقدسات حرف بزند و تمام سخنان خود را با نام امام عصر (عج) آغاز کند اما مسلم ترین اصول اخلاقی را زیر پا بگذارد.